آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

39.ماما

امروز تو آشپزخونه بودم داشتم با تلفن حرف میزدم ... آشپزخونه ی اینجا با اندازه ی یک پله اختلاف سطح داره با پذیرایی ... با روروئکش اومد دم آشپزخونه و گفت ما   ما ! الهی قربون ماما گفتنت برم من:*
11 بهمن 1391

38.دخترم خانومه:*

دو روز بود بخاطر کاری مجبور بودیم بریم همدان و برگردیم ... یعنی 3-4 ساعته باید میرفتیم و برمیگشتیم ... دخترم تو بغلم خوابید برای اولین بار! روز اول که یکشنبه بود برگشتنه تو ماشین تو بغلم خوابید ... دیروز عصری جایی که کار داشتیم داشتم دولا راستش میکردم که گریه نکنه دیدم صداش نمیاد! خوابوندمش تو بغلم دیدم خوابه:)) قربونت برم من مامانی :* ازت کاملا بعید بود:) چند روزم هست که هی به دلایل مختلف و حتی بی دلیل مدتها ذوق میکنی:* خیلی بانمک هیییییییییی میگی:)) بابات بهت میگه علی ذوقی:)) خلاصه که شیرین عسل مامان شدی:* علاوه بر اینها فضولچه هم شدی دخترکم ... سیم سه راهی که به برق هستش اسباب بازیت شده! دیروز یه کم باهاش بازی کردی و بیخیال شدی ولی ...
10 بهمن 1391

8.37 سال تمام!

همین موقعها بود ... 8 سال پیش رو میگم ... من از آرایشگاه اومدم و خونه مون پر بود - پرپر که نه! همون تعداد مهمونی که بودن!- از خانواده ی ما مامان و بابا و آرش و افشین و سیما و اشکان بودن مریم و غزاله هم اومدن ... از خانواده ی بابا مرتضی عمه زینب بود و خانواده ش ... مامانبزرگه بود و مامان مامان بزرگه... دو تا عمو بزرگات بودن با خانوادشون و مرضیه و مسعود ... هیچکدوم فکر نمیکردن همچین سفره عقدی بندازیم - دست مریم درد نکنه:) - ... آخه قرار نبود تو خونه مراسم داشته باشیم ... گفته بودن بریم محضر ... همون محضری که مرضیه اینا عقد کرده بودن!!! حالا نمیدونم چرا اونجا؟ یعنی میخواستن بگن مرضی اینا خیلی خوشبختن و ما باید بریم اونجا تا خوشبخت شیم...
8 بهمن 1391

36.آ آ آ آ

همیشه تا شروع میکنی به غر زدن و داد زدن دستمون رو هی میزنیم رو دهنت تا صدای آ آ بده و خوشت بیاد و دیگه داد نزنی:) حالا خودت یاد گرفتی وقتی حوصله ت سر میره شروع میکنی میگی عمه عمه عمه! بعد با مشت میزنی تو دهنت:)) بعضی وقتا انقدر محکم میزنی که گریه ت میگیره قربونت برم من:*
5 بهمن 1391

35.امروز تولد بابا مرتضی س:)

دخملی امروز تولد باباته و اولین سالی هست که تو پیشمونی:* البته بدلیل کمبود امکانات هیچگونه تدارکاتی نداریم! حتی کادو نیز هم! ولی بهرحال تولد که هست! الان با بابات رفتی حموم و اومدی اینجا نشستی داری با جعبه ی دستمال کاغذی بازی میکنی! باباتم داره قلب یخی میبینه! اینبار دی وی دی پلیر اتاقم رو آوردم لااقل اینجا جوصلمون سر نره! خلاصه که از صبح تا شب فیلم میبینیم:) اینم از زندگی ما در فامنین! خوب چیه؟ کمبود امکاناته دیگه:) در هر حال بابا مرتضی تولدت مبارک :* خیلی دوستت داریم   پ.ن : امروز رفتم تو اتاق ... تو میخواستی بیای پیشم گیر کردی به چارچوب در! بعد یهویی خیلی بانمک دورخیز کردی و اومدی خودتو کوبیدی به چارچوب ! خیلی بانمک بود ....
4 بهمن 1391

34.قصه ی خوابیدن آمیتیس!

ساعت حدود 9:30 ... بابا مرتضی میذارتت رو پاش و تکون میده ... حدودای 10 میخوابی ... خوب این از این ... ساعت 11 بیدار میشی شاد و شنگول! میذارمت رو پام و کلی تکون تکون تا 11:15 بالاخره میخوابی! خوب صدا نکنین ... تلویزیون صداش کم میشه و همه چی آرومه ... حدودای 1 مامان تصمیم میگیره بخوابه! آمیتیس تصمیم میگیره بیدار شه! خلاصه شیر میدم بهت و دوباره تکون تکون و میخوابی ... ساعت 3:30 ! دوباره شیر میخوای ... شیرت رو که خوردی یه ربع بعد غرغر و جیغ! این بار بابا مرتضی پا میشه میگه شیر میخواد! میگم همین الان خورده! میگه نه حتما اشتباه فکر کردی خورده! خلاصه باز بهت شیر میدم و بازم میخوری! نوش جونت دخترم:* میخوابیم ... یه ربع بعد! غرغر !!! وای آمیتیس مام...
4 بهمن 1391